مارتین هایدگر

تاریخچه فلسلفه غرب با «افلاطون» شروع می‌شود. این سنت حدود 2500 سال ادامه پیدا کرده است. از بعد از افلاطون بیشتر فیلسوفان غربی روی یک موضوع اتفاق نظر داشته‌اند: من اینجا هستم و جهان بیرون است. فیلسوفی که امروز به او می‌پردازیم، سعی کرده بود تا این ایده را کنار بگذارد. او با وجود دشواری مفاهیمی که به آن‌ها می‌پردازد، اروپای قرن بیستم را درگیر فلسلفه خود کرده بود. در ادامه این مطلب سعی می‌کنیم تا با ایده‌های اصلی «مارتین هایدگر» (Martin Heidegger) آشنا شویم.

مارتین هایدگر

هایدگر در 26 سپتامبر 1889 در دهکده «مسکیرش» آلمان در یک خانواده کاتولیک رومی به دنیا آمد. او در ابتدا داشت در راه کشیش‌شدن قدم برمی‌داشت، اما فلسلفه مدرن، به خصوص اثر «پژوهش‌های منطقی» یکی از بزرگان فلسلفه آلمان، «ادموند هوسلر»، باعث شد تا او مسیر زندگی‌اش را عوض کند. هایدگر از سال 1919 تا 1923 در دانشگاه فرایبورگ تدریس می‌کرد و در این زمان به یکی از دستایاران هوسرل هم تبدیل شده بود؛ استادی که از سال 1916 تدریس خود در این دانشگاه را شروع کرده بود.

Husserl and Heidegger

«هانا آرنت» دانشجو و برای مدت کوتاهی معشوقه او بود. «هانس-گئورگ گادامر» یکی دیگر از دانشجویان او بود که درک جدید و تاثیرگذاری از «هرمنوتیک» (شیوه مطالعه متون ادبی) را با جهانیان در میان گذاشت. ایده‌های هایدگر راه را برای «ژاک دریدا» باز کردند تا او فلسفه «واسازی» را بنیان‌گذاری کند. این ایده‌ها مسیر را برای اگزیستنسیالیست معروف، «ژان-پل ساتر»، هم هموار کردند. نظر هایدگر مبنی بر اینکه انسانیت، دانش، منطق و عمل را نمی‌توان از فرهنگ و سنت جدا کرد، امروزه یک واقعیت واضح درنظر گرفته می‌شود. البته زندگی شخصی هایدگر و عضویت او در حزب نازی آلمان هم باعث ایجاد تنش‌هایی در زمان ارزیابی ایده‌های او می‌شود. اما چیزی که ما در این مطلب روی آن تمرکز می‌کنیم، مقدمه‌ای بر فسلفه هایدگری است.

 

هایدگر، دکارت و شک‌گرایی

Rene Descartes

در فلسفه سردرگمی عمیقا مشکل‌سازی به نام «شک‌گرایی» (skepticism) وجود دارد. به ویژه در عصر روشنگری که اعتقاد به خدا کمتر و ایمان به منطق بیشتر شد، دانستن هر چیز به مسئله گریزناپذیری تبدیل گشت. «رنه دکارت» جواب خود به این پرسش را با این جمله شروع می‌کند: «من فکر می‌کنم، پس هستم» (Cogito, ergo sum). دکارت می‌گوید که اندیشه (بطور ویژه ادراک واضح و متمایز از اندیشه‌های خود) بنیاد و اساس یک ضدشک‌گرایی استوار است. اما این موضوع به یک دوگانگی اذعان می‌کند: درون ذهنم من هستم، خارج از ذهنم دنیاست. دکارت تمایز مشخص‌تری میان «سوژه» (subject) و «ابژه» (object) ایجاد می‌کند: سوژه ذهن من است و ابژه‌ها خارج از آن هستند. از این نقطه رد کردن شک‌گرایی به این برمی‌گردد که چطور می‌توانیم این فاصله را از بین ببریم. من می‌دانم که ذهنم حقیقت دارد، اما چطور می‌توانم مطمئن شوم که چیزهایی که بیرون از آن هستند، حقیقی‌اند؟ اگر فیلم «ماتریکس» را دیده باشید، احتمالا با این سوال روبرو شده‌اید. دکارت و سایر اندیشمندان روشنگر تا «امانوئل کانت»، به مانع شک‌گرایی سوژه-ابژه خورده بودند و نمی‌توانستند از آن رد شوند.

 

پاسخ هایدگر به دکارت

Being and Time

هایدگر عملا ایده دکارت را رد می‌کند. هایدگر می‌گوید که انسان‌ها «هستی-در-دنیا» (being-in-the-world) هستند؛ یعنی ما حتی نمی‌توانیم وانمود کنیم که دنیا حقیقی نیست. ما بدون دنیا نمی‌توانیم هستی‌ها یا موجوداتی باشیم که هستیم و درنتیجه با مشکل شک‌گرایی روبرو نمی‌شویم. اساسا غیرممکن است که درون یک جهان و جزئی از آن نباشیم. نظریه‌پردازی در این باره هم امکان‌پذیر نیست چون نظریه‌پردازی اول از همه مستلزم زندگی در دنیا و اهمیت دادن به دنیای اطراف است. از نظر هایدگر مشکل دکارت این است که او فکر می‌کند اندیشه درونی، منطقی و خودآگاه در وهله اول رخ می‌دهند که این‌طور نیست.

دوما به‌نظر هایدگر، دکارت وقتی می‌گوید «من هستم»، موارد اشتباهی را درباره وجود فرض می‌کند. هایدگر می‌خواهد معنی وجود را به‌شکلی عمیق دریابد. او باور دارد که بیشتر اندیشمندان، از جمله یونانیان پساسقراط تا دکارت، مهم‌ترین پرسش در زمینه فلسلفه، یعنی خود هستی، را نادیده، دست کم و یا اشتباه می‌گیرند. سردرگمی آن‌ها در زمینه هستی منجر به چیزهای غیرمنطقی بی‌پایانی مثل خود مسئله شک‌گرایی می‌شود. کشف هستی یا اجازه دادن به آن برای کشف خود، هدف شاهکار هایدگر، کتاب «هستی و زمان» (Being and Time)، است.

 

دازاین

Dasein

هایدگر فکر می‌کند که برای مطالعه هستی باید رابطه میان دنیا و اعمال و زندگی‌مان را درک کنیم. بخاطر همین هم هست که او انسان‌ها را «دازاین» (Dasein) می‌نامد که یک کلمه آلمانی به معنای «وجود-آنجا» (being-there) است. انسان‌ها را بدون یک جهان اصلا نمی‌توان تصور کرد چون ما هستی‌های جهانی هستیم که به چیزهای مختلف اهمیت می‌دهیم. ما انسان‌ها به کار، نقش اجتماعی، بقا و رابطه‌مان با دیگران اهمیت می‌دهیم. هایدگر باور دارد که دکارت اشتباه می‌کند که می‌خواهد عوامل منطقی را از همه این مواردی که به آن‌ها اشاره کردیم، جدا کند چون خود دکارت برای انجام مدیتیشن‌هایش باید به فلسفه اهمیت می‌داد. به‌صورت خلاصه چیزهایی که در زندگی به آن‌ها اهمیت می‌دهیم، از بخش منطقی‌مان، مخصوصا برای درک هستی، بنیادی‌تر هستند.

از دید هایدگر مطالعه دازاین، وجود را به این شکل آشکار می‌کند. ما بدین شکل دلیل اهمیت و معنای چیزهای مختلف را می‌فهمیم که این موضوع مهمی است چون وجود بی‌معنی نمی‌تواند باشد. مثلا وجود یک فنجان به معنای آن بعنوان ظرفی برمی‌گردد که از آن می‌توان چیزی نوشید. اما دازاین تنها هستی‌هایی هستند که به معنی چیزها به خودی خود و خارج از هر چیز دیگر هم اهمیت می‌دهند. البته هایدگر باور ندارد که حقیقت تنها به تجربه شخصی‌مان بستگی دارد.

ما حالا می‌توانیم تفاوت میان انسان و حیوان در چهارچوب فلسفه هایدگر را درک کنیم. مشخصا حیوانات به این موضوع اهمیت می‌دهند که آیا آن چیزی که صدایش از پشت بوته‌ها می‌آید، قرار است آن‌ها را بخورد یا نه. حیوانات نوع مینیمالی از معنا را تشخیص می‌دهند، اما به خود معنا اهمیت نمی‌دهند. آن‌ها مسیر زندگی خود را تعیین نمی‌کنند. همانطور که هایدگر می‌گوید: «دازاین موجودی است که درون هستی‌اش، خود هستی یک مسئله است». او برای اینکه نشان دهد ما نمی‌توانیم «وجود-در-دنیا» (being-in-the-world)، «جهانیت» (worldliness) و درک‌مان از هستی را از هم جدا کنیم، میان چیزهای «آماده در دست» (ready-to-hand) و «حاضر در دست» (present-at-hand) تمایز ایجاد می‌کند که این یکی از ایده‌های معروف اوست.

 

حاضر در دست در مقابل آماده در دست

Ready-to-hand and Present-at-hand

یک فنجان قهوه آماده در دسترس است که این عبارت به صورت ساده به معنی این است که این فنجان قهوه عملکردی دارد. فنجان های قهوه اشیا یا ابژه‌هایی هستند که می‌توان از آن‌ها قهوه خورد و این کار بدون فکر انجام می‌شود. شما ممکن است که چیزی را با کیبورد کامپیوتر خود بنویسید و در عین حال یک فنجان را بلند کنید و از آن قهوه بنوشید، بدون اینکه متوجه آن شوید. در چنین مواردی تمایز سوژه-ابژه از بین می‌رود. شما کیبورد را از خود جدا نمی‌دانید و درگیر استفاده از آن هستید. اگر یکی از کلیدها از کار بیفتد، هایدگر به آن «ناآماده در دست» (unready-to-hand) می‌گوید که به نحوی به خراب بودنش اشاره می‌کند. یک فنجان سوراخ هم به همین شکل است. اگر بخواهیم مثال دیگری بزنیم، می‌توانیم به شیر دوشی اشاره کنیم که تا به حال از آن استفاده نکرده‌ایم که آن همواره ناآماده در دست است.

البته در مثال اول می‌توان به کامپیوتر به شکلی انتزاعی نگاه کرد تا راهی برای این مشکل پیدا شود. در این صورت به لپتاپ بعنوان یک ابژه حاضر در دست نگاه می شود. این شیوه برخورد با یک شی به صورت نظری، صریح و انتزاعی است. هایدگر می‌خواهد بگوید که ما تنها در موارد نامعمول به ابژه‌ها بعنوان اشیایی حاضر در دست نگاه می‌کنیم. ما باید فعالیت‌مان را متوقف کنیم تا درباره چیزی نظریه‌پردازی کنیم. او ایده خود را به این صورت بسط می‌دهد که رویکرد ما نسبت به یک ابژه ماهیت آن را تغییر می‌دهد و برعکس. این موضوع تفاوتی در هستی اشیا را آشکار می‌کند. آیا می‌شود یک فنجان قهوه را بدون اشاره به شیوه استفاده از آن تعریف کرد؟ مشخصا پاسخ این سوال منفی است. مسئله این است که وجود یک فنجان تنها به پیکر فیزیکی آن برنمی‌گردد و نوع استفاده و تعامل ما با آن نیز در این امر تاثیرگذار است. فیلسوفان بیشتر از حد روی حالت حاضر در دست ابژه‌ها تمرکز می‌کنند. آن‌ها مثل دکارت بدون فکر به شیوه‌های عملی برخوردمان با ابژه‌ها که در زندگی روزمره تمایز سوژه-ابژه را تماما از بین می‌برد، به فلسفه‌بافی مشغول می‌شوند. هستی یک چیز هر دو بعد حاضر و آماده در دست آن را شامل می‌شود.

 

هم‌آفرینی و دازاین

Genesis

سفر پیدایش انجیل داستان اولین انسان‌ها را روایت می‌کند. خیلی از فیلسوفان مسیحی، مخصوصا اندیشمندان قرون وسطی، انسان‌ها را بعنوان حیوانات ناطق تعریف کردند. در یک طرف ذات حیوانی‌مان (بدن، احساس، میل و رغبت) قرار داشت و در طرف دیگر ذهن‌مان (منطق و زبان). با اینکه این تعریف در انجیل بدون مصداق نیست، اما این ایده بجای این کتاب آسمانی، از افلاطون قرض گرفته شده است. در روایت آفرینش سفر پیدایش، خدا بجای اینکه انسان را سیاه و سفید و فیلسوفانه تعریف کند، به انسان‌های اولیه هدفی داده بود؛ زندگی سازگارانه در جهان. با اینکه پیدایش روی بشریت بعنوان یک موجود بانظم در مقابل بی‌نظمی تمرکز می‌کند و زبان (مثل عمل نامگذاری حیوانات) بخشی از این هدف است، این روایت بر انسان‌ها بعنوان هستی‌هایی-در-دنیا تاکید دارد و ما را موجوداتی فعال می‌داند. همه ما نقش‌هایی داریم که در آن ها به تعامل ماهرانه با دیگران و دنیا می‌پردازیم.

به عبارت دیگر، ما با وجود اینکه موجودات زبان‌شناسی هستیم، در تعامل با دنیا هم مهارت داریم که این بخش دوم همانطور که پیشتر به آن اشاره شد، مورد توجه سفر پیدایش است. ما از طریق این فعالیت‌ها دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم را با خدا هم‌آفرینی می‌کنیم. البته این دیدگاه انجیل است. هایدگر از آنجایی که به هیچ وجه به اخلاق نمی‌پرداخت، هستی و وجود را به صورت کلی و از جنبه‌ای غیرمذهبی بررسی می‌کرد. این رویکرد او با انتقادهایی هم روبرو بود، اما پس از گذشت دهه‌ها این ایده‌های هایدگر هستند که همچنان توجه علاقه‌مندان به دنیای فلسفه را به خود جلب کرده‌اند.

به "مارتین هایدگر" امتیاز دهید

1 کاربر به "مارتین هایدگر" امتیاز داده است | امتیاز: 5 از 5
امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "مارتین هایدگر"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید
تلفن: 75284-021